یکشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۹

دین رذالت

این دین که به غیر از سرِ بردار نبودست

همواره خرد را به خرافات زدودست

با خون تن مردم بیچاره ی میهن

فرهنگ جنایات فجیعانه ستودست

در راه چپاولگری و حرص و رذالت

صد عمر جوان را کفن زهد نمودست

راه شرف وپاکی این مردم ما را

اسلام کذایی به ره حیله ربودست

هرگز نتوان گفت چه دیدیم و شنیدیم

از ملت آواره و این خلق فرودست

آن یک به غم مردن یک تازی جانی

آن یک همه فکرش قصص نوح و ثمودست

یک بار به چشمان حقیقت نظری کن

کز دین شما خون تن مرده چو رودست

آتش چو کشیدی به همه روح پر از درد

عقل تو دگر سایه ی خاکستر و دودست

از مردن اعراب کهن ناله مکن تو

اکنون وطنت پیکر مردار عمودست

تا فکر تو بر مُهر عربها به سجودست

جای خردت پست ترین جای وجودست

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

ابلیسان

زاهد دیوانه گر جایش بگردد در بهشت

چون جهنم می شود بهر وجودت هر بهشت

با وجود یار تو در دوزخ فواره ها

پس چه ویران خانه ای باشد تورا دیگر، بهشت

تکیه گاه روح ابلیس و جفاکاران رذل

قصر فردوسست یا کاخ جفا آخر، بهشت

این جهنم در جهان بین و به احوالت بخند

کاین چنین میپرورانی خواب خوش درسر بهشت

درد دوزخ میشود پایان یاران خرد !

خانه ی هرزان و نافهمان بگردد گر بهشت

خاک ایرانم جهانی جاودانست و بدان

ذره ای از خاک آنرا من نریزم بر بهشت

من نه آن بیگانه ام کاین دین منحوس تورا

در وجودم آرم و خواهم ز آن محشر، بهشت

***

به روی فرش خدا جای گام ابلیسان

میان خانه ی ایزد کلام ابلیسان

نشسته نخوت میهن به سنگ خانه ی مکر

چو خون مردم بیجان به جام ابلیسان

صدای دست تضرع به سینه ی افسوس

ندای ننگ تمنا ز نام ابلیسان

نبود و بود خدا را چرا تو میجویی

که گشته عالم ویران به کام ابلیسان

ببین چگونه رکوع و به سجده ی زهدند

به سوی قبله ی پوچش تمام ابلیسان

«به صومعه مرو کانجا سیاه کارانند»

مرو به خانه ی نحس و حرام ابلیسان

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

پوچی

زمین یک نقطه از فریاد صفر است

که آغاز همه همزاد صفر است

بدیدم اختران و کهکشان را

تمامش گردش اعداد صفر است

***

به عالمی همه نابود و دلهره شاید

میان بود و نبودش تفاوتی باید

ندیده ام به سرای توهم بودن

که غیر درد و تباهی به ما بیفزاید

***

من از هر فکر و هر راهی بریدم

که از این بحر ویرانی شنیدم

همه دنیا سوالی بی جوابست

که غیر از پوچی دنیا ندیدم

***

وجود عالم از اول غلط بود

جهان یاوه و مهمل غلط بود

نرو دنبال حل جدول عمر

که حتی رمز این جدول غلط بود

***

رضا و علی و محمد خداست

برای نفهمی که معبد خداست

امام زاده یا هر بت دیگری

که هر خانه هر جا بیابد خداست

***

اگرچه غصه در تو بر قرارست

برایم گریه هایت خنده دارست

بدان این کار تو دیوانه وارست

که ملا روی امثالت سوارست

***

عقل می گرید اگر دنیای ویران بنگرد

گاه می خندد اگر این دین و ایمان بنگرد

گاه می داند نمی داند چرا در این جهان

باید این آزادگی را پشت زندان بنگرد

***

بارها با خودم بگویم آن همه باور کجاست

آن همه معنای بی معنای این دفتر کجاست

آتشی آمد وجود خرقه را ویرانه کرد

لحظه ای بنگر غبار و گرد و خاکستر کجاست

***

همه زیبایی دنیا سراب است

که هر کاری کنی رنج و عذاب است

به پوچی میرسی مانند ذاتت

اگر بینی که پشت این نقاب است

***

هجوم درد و ماتم دیده ام من

جهنم را به عالم دیده ام من

خداوند وجود آدمی را

چو دربان جهنم دیده ام من

***

اگر جانت رود دیگر نباشد

که آغازی درین آخر باشد

چو جانی نامده در عالم پوچ

وجود او همان بهتر نباشد

***

بیدار مشو که باوری خفته شوی

فریاد مزن که لحظه ای گفته شوی

در شهر جنون و سایه در فکر نرو

کز راز جهان چو روح آشفته شوی

***

ز اسرار نهانی ما چه دانیم

که ما مخلوق ادوار جهانیم

برای آخرت زاری نکن تو

به دریای عدم چون قطرگانیم

***

پندار تو در خواب نهانت پیداست

کابوس غم و شنیده های رویاست

با غیب مکن حواله کاین یاوه ی فکر

برخواسته از هجوم هر باور ماست

***

گرچه جانست هنوز در نفس و خون تنم

من بدانم که نماند نفسی در بدنم

من که امروز شوم خاطره ی فرداها

همچو خوابست و خیالی همه ی زیستنم

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

پاسخ عالم

ز دنیای رها چیزی ندیدم

به جز این رنگ پاییزی ندیدم

به غیر از روح آونگم به دارش

در این ویرانه آویزی ندیدم

***

بر خون دلم هجوم خفاش بگشت

پندار حقیقتی که چون فاش بگشت

بر لوح غم و ز سایه های ابدی

آمد به وجود مرده نقاش بگشت

***

سرابی سرد و بی روح است دنیا

سکوت مرگ و اندوه است دنیا

تو بنگر لحظه اي دنياي ويران

ز جسم مرده انبوه است دنیا

***

چه تن ها آمدند و جان بدادند

دگر از مادر گیتی نزادند

نه خاکند و نه روحند و نه سایه

همه بیهودگی هایی به بادند

***

گلستانم زمین خار و خس بود

وجودم آتش و درد نفس بود

ازین زندان دین رَستم ولیکن

همیشه جای من کنج قفس بود

***

خدا را رحمتی عادل بگویی

به صحرای عدم هرگز نرویی

جواب ظلم ظالم را ندادند

چگونه اجر کارت را بجویی

***

گرچه جای حرف ما در قبر نیست

هیچ راهی در جهان جز صبر نیست

بهر خورشید سیاه جهل ِ دین

حرف ما غیر از غبار و ابر نیست

***

تا نیابیم روزگار اصلمان

در خزان ماند تمام فصلمان

می زنیم امروز ما نقش خرد

تا که فرداها نسوزد نسلمان

***

گرچه میهن را عربزاده فروخت

کس دهان درد ایران را ندوخت

تا خرد آید به نسلهای دگر

نسل ما در راه نادانی بسوخت

***

بدان غربی به اسلامت نتازد

که در بازی شطرنجش ببازد

چو ایران در نفهمی ها بماند

کسی ویرانه را از نو نسازد

***

ز دزدان و کثیفان و حقیران

هزاران فتنه بر خاک دلیران

چه دینی بهتر از دین عربها

برای شعله بر تاریخ ایران

***

این گونه خدای کعبه را می یابی

با حیله و خشم و خصلتی اربابی

زانو تو بزن به روی خاکش لیکن

دانم نرسی به کعبه ای اعرابی

***

چو دین و خرقه از ذهن تو فرسود

روی دنبال اسراری ز معبود

خدا را پاسخ عالم مجویید

کسی زین طبل تو خالی نیاسود

***

خیالاتی که بهرت بی اثر بود

خدای این جهان و این بشر بود

سوالی بی اثر با پاسخی پوچ

جوابی کز سوالش یاوه تر بود

***

تا بقای آدمی گور فناست

تکیه گاه جهل نادانان خداست

ما رویم و زنده می ماند خدا

زانکه جهل آدمی بی انتهاست

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

زندان

همه گویند کزین راه پر از مکر و فریب

بشود غصه ی بیهوده براین خانه نصیب

همه گویند کزین قصه و افسانه ی دور

نرود زاهد حیله به سر ِدار و صلیب

دگر از آیت تزویر و ریاکاریشان

سخنی نیست براین میهن ویران و مهیب

گرچه نقش سخن مسلک منفور زدم

شده ام در دل این شهر پر از سایه غریب

آیت شوم نباشد به رهت میهن پاک

نشود آفت بیماری بر این مرده طبیب

حمد و تسبیح نپوید همه جا راه خدا

چادری ، فاحشه ای را نکند پاک و نجیب

در ره میهن و آبادی این مرز کهن

مسلخ خرقه ی رذلان عرب بوده رقیب

جهل و نادانی مردم همه جا بوده و هست

اگر این یاوه بماند به وطن نیست عجیب

تا ابد جاده ی آزادی ایران عظیم

چو بیابان ستم راه فرازست و نشیب

***

نقش پندار تو بر پهنه ی مرداب زدم

این همه نقش وطن را که بر این آب زدم

بر رخ آینه ی خرقه ی تزویر ببین

سایه ی ابر ستم را که به مهتاب زدم

همه ی گفته ی من نقش قلم بود بر آب

گرچه تیری به تن مسلک اعراب زدم

ای سرای نفس و خانه ی دیرینه ی من

از چه روعکس تو را بر رخ این قاب زدم

همه جا پر شده با غفلت و نادانی خلق

خشم فریاد تو را این همه برخواب زدم

درمیان قفس محنت و زندان جفا

حرف آزادی و این رحمت نایاب زدم

چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

نیستی

اینان که به انکار خدا می تازند

رنگ از سخن حقیقتم می بازند

از ترس نبودن و فنای ابدی

در باور پوچشان خدا می سازند

***

گویی همه ظلمتست و ظلمانی نیست

ویرانکده ای که رنگ ویرانی نیست

در نیستی وجودم آرامی هست

کاندر نفس بهشت نورانی نیست

***

صد بار بگشته ام درین عالم خواب

اما نرسیده ام برین حیله جواب

کاین حال و خیالات همه وهم و سراب

دارد ز فریب و یاوه دیوار نقاب

***

گویی که فنای ما جهانی دگر است

کاین بودن و یا نبودنت بی اثر است

در نیستی ِ معنی و بی معنایی

بنگر که وجود ما همین یک سفر است

***

ز آتش می خروشم رنگ خون را

که ویران میکند عقل و جنون را

ببین آتش چگونه روسپید کرد

ز خاکستر ، زغال تیره گون را

***

چون عاقبت کار جهان را بشنیدم

از یاوه ی فرسوده ی این حیله بریدم

آخر ز میان همه افکار کذایی

تا پوچی این عالم بیهوده رسیدم

***

گیرم که صدای گریه ات را شنود

گیرم که تنت میان آتش نرود

در نور بهشت و در برِ حوری دشت!

صد سال تباه گر بمانی چه شود؟

***

ای که از ترس شدی بنده ی بتهای سراب

تو ز تصویر حقیقت سر ادراک متاب

خواندن نام خدا از سر دینداری نیست

بنده ی خود شده ای در طلب حور و شراب

***

هر روز چگونه در جهان ِ همه درد

آسوده بمانم که نماند غم درد

انگار که شادی دل و باور خوش

گشته همه آرزو برین عالم درد

***

انگار که این جهان ما یک خواب است

پندار وجود آن خدا یک خواب است

فردا که بیاید و بگردد دیروز

گویی که تمام روزها یک خواب است

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

سراب

اين همه نقش وطن را زده ام نقش برآب

روح انديشه نيايد اندرین ذهن خراب

حرف حق ديگر نباشد نور خورشيد فلك

حرف حق مانند ابری از خیالست و سراب

از نماز مفسدان ديدم هزاران كفر و بت

رنگ فحشا و فساد را بنگرید در اين حجاب

بی گناهان زیر بار آزاده ها بالای دار

حكم بيداری اگر دارست آسوده بخواب

خون سرخ آدمی بهر ریاکاران حلال

گرحرامست خوردن پیمانه ای جام شراب

حیله ی اهریمنان را می توان رسوا کرد

می توانی بر سپهر فاسدان باشی شهاب

نقش فریاد وطن را به تن سنگ زنید

تا به دار مسلک دیوانگان گردد طناب

***

گر سر روح مرا تیغه ی جلاد ببرد

نفس مرده ی من را غم فریاد ببرد

دگر این حیله ی بیهوده ازین راه برفت

همه افکار مرا آتش صیاد ببرد

دگر این قصه ی دیرینه ز ما دست کشید

راه ویرانه ی بر باد مرا باد ببرد

چو همه دین تو از زاهد ما وام گرفت

نزد آن خیره سر و عابد شیاد ببرد

تا بگویم سخن و حرف خردمند که آن:

«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد»